هیچ چیز به اندازه ی بلاتکلیفی برای دختری تو سنُ سالِ من سخت نیست...این سختی از جایی بیشتر و پررنگ تر میشه که تو از هم سنُ سالات عقب افتادی و تا الان ؛ یه قدمِ محکم برای هدفت بر نداشتی..
همونایی که الان ترمِ n ام دندونُ پزشکی ان ...
به خودم میگم کجایِ کارم اشتباه بوده ؟ کجای زندگیم ، بیراهه رفتم که نمیتونم پامُ از اون لجن بیرون بیارم؟ و به گذشته ای برمیگردم که چندان هم دور نیست...همه ی اشتباهاتم یکی یکی از اونجا شروع شد و بعضیاشون شدت گرفت
مهم ترینش ، بی علاقگی به درس خوندن شد...کسی که جزء برترین های کلاس بود ، به نمره ای جز 10 فک نمیکرد...چیزی که باورش برای دوستانُ معلما و حتی خانواده غـــــــــــیرِ قابلِ باور بود اما همه ی اینا باعث نشد من تلنگر بخورم و برگردم ...
ارزش هامُ دونه دونه با اشتباهایِ بچگونه ای که انجام میدادم از دست دادم، و من موندمُ یه "منِ بی ارزش" (به قولِ کاف)
این روزا ،کلی فکر توی ذهنم میگذرن که انجامشون برای من گاهی اوقات رنگُ بویِ "غیر ممکن و نشدنی " رو به خودشون میگیرن...
نمیدونم این حرفم درسته یا نه ، اما نمیتونم لطمه ای که این موسسه ی کنکوری به من زدُ نادیده بگیرم...
همونا که واسه رتبه ی برتر شدنم، منُ از این مشاور به اون مشاور پرت میکردن و نهـــــــــایتا ، سرُ تهِ همه چیزُ با یه برنامه ی من دراوردی بهم میاوردن...همونا که انرژیُ انگیزهُ روحیه ی عالیم رو ازم گرفتن و تنها چیزی که عایدم شد ، کارتون کارتون dvd و جزوه و کتاب بود ...من همه ی وجودم رو با این منابع ، از دست دادم...
همونا که واسه دادنِ یه برنامه ریزیِ ساده ، 15میلیون تومن رو ازم درخواست کردن ، و وقتی جوابی که مدِ نظرشون بود رو نگرفتن ، یه دنیا حرفُ انرژیِ منفی رو به خوردم دادن...
همونا که منُ دو سال از زندگیم ، و از هدفم دور کردن....همونا که...
البته که خودم مقصرِ اصلیم ...این من بودم که شبا تا 12 بیدار میموندم تا برنامشون رو از رادیو گوش کنم و اونقدر انرژیِ کاذب بگیرم که تا 3 ، توی تاریکیِ اتاقم ، خودمُ توی جایگاهُ رشتهُ دانشگاهی ببینم که واقعیتی ندارن و حقیقی نیستن
این من بودم که گول خوردم و اعتماد کردم و ضربه خوردم...همش به خاطرِ اعتمادِ بیش از حدی بود که به این موسسه داشتم و اگه یه جایِ کارم میلنگید ، خودم رو مقصر میدونستم نه اونا....چون اون موقع به کارُ برنامهُ منابعُ غیرهُ غیرشون اعتماد داشتم و اگه کم کاری ای صورت میگرفت ، خودم رو سرزنش میکردم
این من بودم که جار زدم تا همه ی عالمُ آدم بدونن من جز پزشکی رشته ی دیگه ای رو نمیخوام ، و این همه فشار روحی رو تحمل کردم...این من بودم که گند زدم به همه چی...
این چیزا + خیلی حرفای دیگه از گذشتم باعث شده که صدایِ قهقهِ من ، خونه رو پر نکنه...باعث شده سکــــــــوت کنم در مقابلِ همه ی حرفایی که از همکاراری مامانُ بابا/همسایه ها/دوستان/آشناها/آقای سوپر مارکتیان/آقای کتابفروش و.... میشنوم...باعث شده یه دنیا حرفُ تو دلم بزارم و از حسُ حالُ تصمیمم به هیشکی نگم
همه ی اینا منُ گاهی به خوندنِ رشته ی تربیت معلم ترغیب میکنه (الکی) (دلیل داره )به خودم میگم: میتونی با بچه ها رابطه ی خوبی داشته باشی و معلم خوبی باشی براشون...میتونی توی این زمینه ، خودتُ و تواناییهاتو اثبات کنی (به خودم نه دیگران) میتونی موفق باشی
اما ....اما
تهِ دلم راضی نمیشه اون همه هدفم رو کنار بزارم فقط واسه ترسیدن از اینکه داره سنم زیاد میشه...که اگه زیاد بشه ، نه میتونم ازدواج کنم و نه سرِ کار برم...
تهِ دلم رضا نمیده ....و با شناختی که دارم از خودم ، نمیتونم اون "منِ وجودیم" رو اونجا ، تنها ول کنم به امانِ خدا و راهیه مسیری بشم که ممکنه یه روزی ، یه جاییی بازم برگردم و از نو شروع کنم
_________
ادامه دارد...
پ.ن: دارم ضعف میکنم...
ما را در سایت خُــــــدای خوبِ من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20